امتحان اسکندر
ارسال شده بوسيله admin در مورخه : شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 (40 مشاهده)
ارسطو مربی اسکندر بود، پس
ار آن که کاملا او را تربیت کرد و تمامی علومی که لازم بود به او یاد داد،
یک روز در مجلسی که جمعی از علما و حکما بودند، از اسکندر سوالاتی پرسیده
شد. اسکندر هم به تمام آن سوالات جواب های درست داد. ولی ارسطو به جای
تحسین و تشویق او را شدیدا توبیخ و سرزنش کرده و او را به جهل و نادانی
نسبت داد. اسکندر نوجوان از این عمل شدیداً ناراحت شد و از استاد خود
رنجید. حضار مجلس از سرزنش های بی مورد و بی جای استاد تعجب کرده و در
مقام اعتراض از او پرسیدند که: برای چه به جای تشویق این شاگرد ممتاز، با
وی خشونت و ناسپاسی بر خورد کردی؟ ارسطو جواب داد: اسکندر کودکی
است که در ناز و نعمت بزرگ شده است و درآینده ای نزدیک پادشاه خواهد شد.
من خواستم مزه ظلم را به او بچشانم تا بفهمد که ظلم چه قدر تلخ و ناگوار
است، تا وقتی که به پادشاهی رسید از ستم و بی انصافی و تضییع حقوق دیگران
خود داری کند.
همنشین بهشت
ارسال شده بوسيله admin در مورخه : شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 (44 مشاهده)
روزى حضرت موسى عليه السلام
در مناجاتى عرض کرد: خدايا! از تو مى خواهم که همنشين مرا در بهشت به من
بنمايى تا او را بشناسم. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت: اى موسى،
خداى مهربان مى فرمايد: همنشين تو در بهشت فلان مرد قصاب است. موسى عليه
السلام به دکان او رفت. جوان قصابى را ديد که به مردم گوشت مى فروخت. مدتى
او را زير نظر داشت اما کار برجسته اى از وى نديد. هنگامى که شب فرا
رسيد قصاب به سوى خانه رفت، موسى عليه السلام نيز در پى او روان شد. چون
به در خانه رسيد موسى عليه السلام گفت: "اى جوان! ميهمان مى خواهي؟" قصاب
گفت: "ميهمان حبيب خداست، بفرماييد، خوش آمديد!" جوان، ميهمان را به خانه
برد و غذايى آماده ساخت. در کنار اتاق تختى قرار داشت و پيرزنى بسيار نحيف
در آن آرميده بود. دستان پيرزن را شست و سپس از غذايى که آماده کرده بود،
لقمه در دهانش گذاشت تا سير شد. دوباره پيرزن را روى تخت خوابانيد، در آن
هنگام پيرزن دهانش را حرکت داد و سخنى بر زبان آورد، اما موسى نتوانست
بشنود.
وقتى قصاب با ميهمان خود مشغول خوردن غذا شد، موسى عليه السلام گفت: "بگو
ببينم اين پيرزن با تو چه نسبتى دارد؟" جوان گفت: "او، مادر من است و چون
دستم از مال دنيا تهى است، نمى توانم برايش خدمتکارى بگيرم تا از او
پرستارى کند. از اين رو، خودم کارهايش را انجام مى دهم." موسى پرسيد: وقتى
به مادرت غذا دادى، او چه گفت؟ قصاب گفت: "هر بار که مادرم را تميز مى کنم
و غذا به او مى خورانم، در حقم دعا مى کند. مى گويد: خدا تو را ببخشد و
همنشين حضرت موسى عليه السلام در بهشت قرار دهد." موسى عليه السلام گفت:
"اى جوان، به تو بشارت مى دهم که خداوند دعاى مادرت را مستجاب فرموده است،
زيرا من موسى هستم و جبرائيل مرا از اين موضوع آگاه ساخته است."
ارسال شده بوسيله admin در مورخه : شنبه، 2 آذر ماه ، 1387 (14 مشاهده)
هیزم شکن صبح از خواب بیدار
شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای
همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت
دارد، مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند پچ
پچ میکند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند و رفتار می کند.
داستان هيزم شكن
ارسال شده بوسيله admin در مورخه : جمعه، 1 آذر ماه ، 1387 (48 مشاهده)
روزي روزگاري يك هيزم شكن
خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت، تاجر او را استخدام كرد و
دستمزد خوبي برايش تعيين كرد، همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين
هيزم شكن تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود
را جلب كند.
رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم
شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش
به كار خود ادامه دهد.
تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند.
اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد. روز بعد هيزم شكن تلاش خود
را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد.
هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتر درخت مي توانست قطع كند.
هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين
پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت: نمي دانم چه اتفاقي
افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي شود.
تاجر در جواب پاسخ داد: «آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟» هيزم
شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول
...
در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي
برد.
آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي
كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده ايد مي گذاريد؟
آيا نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر
براي مشكلات فعلي هستيد؟
يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد...